على اكبر دهخدا

791

امثال و حكم ( فارسى )

وى سنگى در آن كوزه افكندى و هر ماه حساب آن سنگها بكردى كه چند كس را بردند و باز كوزه تهى كردى و از ميخ درآويختى و سنگ همى افكندى تا ماه ديگر تا روزگارى برآمد از قضا درزى بمرد مردى بطلب درزى آمد از مرگ درزى خبر نداشت و در دكانش بسته ديد همسايه را پرسيد كه درزى كجاست كه حاضر نيست همسايه گفت درزى در كوزه افتاد . از قابوسنامه . در زير بال زاغ خس دولت نخواهد يافت كس * سايهء همامى مىخواه و بس كو تخت شاهان پرورد . حضرت اديب . درس اديب اگر بود زمزمهء محبتى * جمعه بمكتب آورد طفل گريز پاى را . در سخاوت چنان كه خواهى ده * ليكن اندر معاملت بسته ( . . . ستد و داد را مباش زبون * مرده بهتر كه زنده و مغبون . ) سنائى . رجوع به : حساب بدينار . . . ، شود . در سخن در ببايدت سفتن * ورنه گنگى به از سخن گفتن . سنائى . رجوع به : آن خشت بود كه . . . ، شود . در سخن نيست بزر كس محتاج * سكه زر ز سخن يافت رواج . جامى . رجوع به : سخن بهتر از گوهر نامدار . . . ، شود . در سر عقعق نبينى شور بلبل پيش گل * در تن كركس نيابى ذوق طوطى با شكر بچه جغدان نيابد فر فرخ ظل هماى * مر هما را سايه بايد كش بود شاهى اثر . حضرت اديب . در سفر گر روم بينى ياختن * از دل تو كى رود حب الوطن . مولوى . رجوع به : حب الوطن . . . ، شود . در سمرقند گربه دم دارد * در بخارا الاغ سم دارد . نقل از ابدع البدايع . رجوع به : خروس آتقى رفته . . . ، شود . در سنگ خاره قطرهء باران اثر نكند . در سوخته به كه خانه ويران . * ( گفتند باتفاق پيران . . . ) امير خسرو . در شب بيش باشد درد بيمار . * ( اگر نه آفتاب از من جدا شد جهان بر چشم من چون شب چرا شد * منم بيمار و نالان زين شب تار كه . . . ) ويس و رامين . درشتى ز كس نشنود نرم‌گوى * ( سخن تا توانى بآزرم گوى . ) فردوسى . رجوع به زبان خوش مار را . . . ، شود . درشتى نه زيباست از شهريار . * ( . . . پدر نامور بود و تو نامدار . ) فردوسى .